تبليغاتX
...کوچه شهید
علمدار 

یاد شهیدان،یادبود ارزشهای انسانی است و گرامیداشت آنان،تجلیل از برترین خصال بشری است.یاد شهیدان باید با تدبر و عبرت گیری همراه باشد.این درس بزرگ را شهید با حضور خود،با کرامت خود،با اجر عظیمی که بدو داده شده است،بطور پیوسته به ما که هنوز در پشت حصارهای مادیت و خودپرستی زندانی می باشیم،می دهد و ما را به جهاد الی الله،به تلاش مخلصانه در راه خدا که همان انجام تکلفِ هر زمان و پاسخ به نیاز هر لحظه است،فرا می خواند.رحمت خدا بر آنان و تفضل و اجر الهی شامل حال خانواده های صبور و سرافراز آنان باد.

امام خامنه ای

|+|
نوشته شده توسط خادم الشهدا در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 و ساعت 8:12
من فرمانده 19 سال دارم 

مسعود پیشبهار در سال 1341 در شهرستان بهبهان متولد شد.او ششمین فرزند خانواده بود،سه برادر که یکی از آنها در همان کودکی از دنیا رفت و سه خواهر.پدرش کارگر شرکت نفت بود.وقتی مسعود به سن دو - سه سالگی رسید پدرش را از دست داد و در دامان پر مهر مادر به زندگی ادامه داد.در سن 7 سالگی به دبستان اسفند سابق می رود،5 سال دبستان را با موفقیت سپری می کند و وارد مدرسه راهنمایی دکتر معین می شود.در این دوران از آگاهی و معلومات بالایی برخوردار بود.در گفتارش نیز این چنین استنباط می شد که فردی عادی نیست.با بچه های هم سن و سال خودش بسیار فرق داشت.بعد از اتمام دوران راهنمایی وارد هنرستان آیت الله سعیدی شد و در رشته برق مشغول به تحصیل گردید...


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط خادم الشهدا در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 و ساعت 8:12
توانگری نه به مال است پیش اهل کمال ... 

یک بار ندیدم که از من لباس نو بخواهد.می گفتم:عزیزم،تو پدر نداری این لباسها را می پوشی،در و همسایه دلشان به حالت می سوزد.می گفت:من از دوستانم خجالت می کشم که لباس نو و گران قیمت بپوشم.همه دوستانش بچه هایی فقیر بودند.همیشه با ندارها دوست می شد.همیشه غصه دوستان فقیرش را می خورد.لباسش را می داد به آنها و می آمد خانه.می گفتم:مادر لباست کو؟ می خندید.می دانستم که باز به یکی از بچه های فقیر داده است.

مادر شهید

|+|
نوشته شده توسط خادم الشهدا در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 و ساعت 8:10
کاشم من هم دلی همچون شهیدان داشتم 

سال 1358 در خوزستان سیل آمد و اطراف شهرهای ماهشهر و بندر امام نیز گرفتار این سیل شده بودند.آن زمان مسعود دانش آموز سال دوم هنرستان آیت الله سعیدی بود و مسئول انجمن اسلامی هنرستان و من معاون هنرستان بودم.یک روز آمد پیشم و گفت:من رفته ام مناطق سیل زده را بررسی کرده ام.مردم مشکل خاصی ندارند.دولت خوب کمکشان می کند،کمکهای مردمی هم به خوبی به آنجا می رسد اما احشام (گاو و گوسفندها) آن منطقه به دلیل آبگرفتگی علو فه ای برای خوردن ندارند و در عذابند.گفتم:آقا مسعود بگذار اول شکم مردم را سیر کنیم و به یک جای گرم انتقالشان بدهیم بعد ببینیم چه کاری می شود برای گاو و گوسفندهایشان کرد.دو روز بعدش اول صبح به هنرستان آمد.سلام کرد و گفت:آقا ما مقدار زیادی علوفه از باغهای منصوریه تهیه کرده ایم.


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط خادم الشهدا در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 و ساعت 8:9
باغبان فکر و اندیشه 

من سال آخر هنرستان بودم و مسعود سال اولی بود یا سال دومی.در آن زمان معلمی داشتیم که افکار مارکسیستی داشت و قبل از انقلاب دو - سه سالی هم زندان رفته بود.مسعود با او رابطه خوبی داشت و برخی از بچه ها می ترسیدند که افکار او بر مسعود تأثیر بگذارد اما من خبر داشتم که چنین نیست و بر عکس،این مسعود است که بر او تأثیر گذاشته و حتی با او درباره اعتقاداتش مباحثه می کند و جالب اینجاست که پس از شهادت مسعود آن معلم نیز دست از افکار مارکسیستی خود برداشت.

محمود پنجه بند همرزم شهید

|+|
نوشته شده توسط خادم الشهدا در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 و ساعت 8:8
گمنام ترین سردار 

وقتی می رفت جبهه خیلی کم تلفن می زد.هیچ وقت هم نمی گفت که در جبهه چه مسئولیتی دارد.وقتی می پرسیدم،می گفت:منم مثل همه بسیجی ها و رزمنده ها دارم خدمت می کنم.من هم سرباز صاحب الزمان(عج) هستم.

خواهر شهید

|+|
نوشته شده توسط خادم الشهدا در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 و ساعت 8:8
بر مدار ملکوت 

با تشکیل قرارگاه نصر و اجرای عملیات فتح المبین مسعود مسئول طرح و عملیات قرارگاه نصر شد.او از نیروهای اطلاعات و شناسایی بود که شناسایی های خاصی را در منطقه برای سردار شهید حسن باقری انجام می داد؛یعنی هر جایی که حسن می خواست مطمئن شود که دشمن چه وضعیتی دارد و چه اتفاقی اقتاده است به مسعود می گفت:برو یک گزارش تهیه کن.مسعود توانست با شجاعت در عمل و دقت در نوشتن گزارشات،اطمینان فرماندهی را به خود جلب کند و شد یکی از عناصر موثر در اطلاعات و عملیات گُلف.

سردار فتح الله جعفری از فرماندهان دوران دفاع مقدس

|+|
نوشته شده توسط خادم الشهدا در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 و ساعت 8:7
اولین شهید مسجد 

یک بار یکی از بچه های مسجد مطهری را در جبهه دیده و پرسیده بود که از بچه های مسجد کسی شهید نشده؟ گفته بود:نه! مسعود هم گفته بود:ان شاءالله من اولین نفری باشم که از این مسجد به شهادت می رسم.همین طور هم شد.مسعود اولین کسی بود که از این مسجد شهید شد و بعد از شهادت او تعداد دیگری از بچه های مسجد شهید مطهری یکی پس از دیگری در جبهه ها به شهادت رسیدند.

خواهر شهید

|+|
نوشته شده توسط خادم الشهدا در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 و ساعت 8:6
جز زیبایی چیزی ندیدم 
سردار شهید حسن باقری بسیار مسعود را دوست می داشت.بسیار به او علاقه داشت.چون او را می فهمید.مسعود هم خیلی به حسن علاقه داشت و فوق العاده  به او احترام می گذاشت ولی گاهی به حسن هم انتقاد داشت که چرا در بعضی مواقع حسن سکوت می کند.می گفت:حسن خوب مسائل را می فهمد و در همان جلسه وقتی خلاف واقع را می شنود باید تذکر بدهد و برخورد کند.می گفتم:خُب،شاید حسن مصلحت ندیده!؟ می گفت:اصلاً جای مصلحت اندیشی نیست! امر به معروف ونهی از منکر نباید از زمان خودش بگذرد.من متوجه شدم که مقداری از علاقه حسن به مسعود به خاطر قاطعیت او بود.حسن با نبوعی که داشت،خیلی مسعود را قبول داشت.چرا؟به خاطر فهم و درک و شعور.خیلی خوب هم از مسعود استفاده می کرد و هیچ کس نمی توانست به این خوبی از او استفاده کند و مسعود هم حسن را خیلی قبول داشت و می گفت:او بهتر از همه می فهمد.
سردار جعفر اسدی از فرماندهان دوران دفاع مقدس
|+|
نوشته شده توسط خادم الشهدا در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 و ساعت 8:6
گنج بی پایان 

عملیات آزادسازی بستان،فتح المبین و بیت المقدس را همین برادرمان طرح ریزی کرد و نقش عمده ای در آنها داشت و ما امید داشتیم که برای گذشتن از کربلا و آزاد کردن قدس عزیز از چنگال صهیونیسم از مسعود استفاده کنیم؛چون تجربیات و تخصصی را که به دست آورده بود،می توانست برای ما سرنوشت ساز باشد.

سردار غلامعلی رشید جانشین رئیس ستاد کل نیروهای مسلح

|+|
نوشته شده توسط خادم الشهدا در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 و ساعت 8:5
رویای صادقه 

چند روز قبل از اینکه خبر شهادتش را بیاورند،خواب دیدم که چند مرد نورانی او را با خود می بردند و من هر چه التماس کردم تو را بخدا نبریدش،من این بچه را با خون دل بزرگ کرده ام،قبول نکردند و او را بردند.از وقتی این خواب را دیدم،تا روزی که خبرشهادتش را آوردند،به هر کس که می رسیدم می گفتم:شما از مسعود خبری ندارید؟ مسعود شهید نشده؟ همه می گفتند:این زن دیوانه شده.ولی دیگر می دانستم که مسعود رفتنی است و تا چند روز دیگر به شهادت می رسد.تا اینکه یک روز یکی از همسایه ها آمد و گفت:ننه حمید! مادرت مریض است بیا برویم.گفتم:مادرم مریض نیست،مسعود شهید شده است.

مادر شهید

|+|
نوشته شده توسط خادم الشهدا در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 و ساعت 8:5